X
تبلیغات
امام خامنه ای (مدظله العالی) : یاد نوباوگان شهید دبیرستان دخترانه ی زینبیه ، این گل های پرپر انقلاب اسلامی ، به مقاومت دلاورانه ملت ما رنگ مظلومیت جاودانه بخشید و چهره زشت دشمنان انقلاب اسلامی را از همیشه نمایان تر ساخت
وبلاگicon
❀ شهدای زینبیه میانه ❀
❀ شهدای زینبیه میانه ❀
نیمکت های سوخته


عشق است بر آسمان پریدن...




محمود جان:


شهادتت مبارک!



مگو برای گرفتن،بهانه دیگر نیست!  دلت برای شهیدان مگر نمی گیرد ؟


"دلم گرفته بـه اندازه ی نبودن تـو..."




کوثر کوچولو تو بغل بابا محمود







ولادت: 18  آذر 1360، تبریز

شهادت: 29 دی 1392، زینبیه - در اثر اصابت ترکش به ناحیه سر



خوش به حال شهدا


که زمین دفتر نقاشی آنها شده است


می توانند هزاران دریا


داخل دفترشان رسم کنند


برچسب‌ها: محمود رضا, بیضایی, محمود رضا بیضایی, حسین نصرتی, شهید محمودرضا بیضایی
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀

وقتی که می رفت

یک سرو کوچک

در پشت پرچین ما کاشت

او رفت و دیگر نیامد

اما چه سبز و تناور

آن سرو تا آسمان قد برافراشت





تا دخترک چشمان خود را باز می کرد
با قاب عکسی خویش را همراز می کرد

او با تمام کودکی غم های خود را
تنها برای قاب عکس ابراز می کرد

دستی به رویش می کشید و باز می گفت:
«دستت همین طوری سرم را ناز می کرد

مادر به من گفته که تو امشب می آیی...»

از شوق دیدار پدر آن روز تا شب
در چادر گلدار خود پرواز می کرد

شب شد و قاب عکس هم همراه او بود
وقتی که لای جمعیت جا باز می کرد

بابا میان پرچمی خوابیده بود و،

آن دخترک بابای خود را ناز می کرد!


برچسب‌ها: محمود رضا بیضایی, شهید محمودرضا بیضایی, بیضایی, شهید, شهید زینبیه
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀


تاریخ خونبار انقلاب اسلامی خاصه هشت سال دفاع مقدس مملو از رشادت ها و حماسه ها و مظلومیت مردان و زنان غیرتمندی است که در دفاع از دین و میهن و ناموس ، خون پاک خود را نثار کردند .

وقتی در 31شهریور ماه 1359ایران اسلامی از طرف رژیم بعثی عراق وبا حمایت دشمنان این آب وخاک مورد تهاجم قرار گرفت ، به فرمان پیرومراد عاشقان حضرت امام خمینی (ره) همه آنانیکه دل در گرو مکتب خونین حسینی داشتند اعم از زن و مرد به مقابله با دشمنی متجاوز برخاستند .

در این حماسه عظیم آنان که از جام شهادت سیراب شدند ،به سعادت ابدی دست یافتند و آنانی که چنین توفیقی نصیبشان نشد رسالت زینبی دارند تا روایتگر حماسه های آن روزهای آفتابی و تکرار نشدنی باشند .

به دنبال پیروزی رزمندگان اسلام در عملیات کربلای 5 که به تاریخ 1365/10/19 آغاز شد ، دشمن وبسیاری از مردم متجاوز بعثی از در مقابله برآمد وجنگ شهرها را از سر گرفت و شهرهای بی دفاع مختلف را به خاک و خون کشید .


اما در این مقطع حکایت بمباران زینبیه در 12 بهمن بسی تلخ و غمبار است .

 هواپیماهای دشمن دراین روز در شهرستان میانه دانش آموزان بی دفاع و معصوم دبیرستان دخترانه زینبیه وثارالله را به شهادت رساندند .


بچه هایی که برای تشییع شهدا عاشقانه می رفتند ، خودشان غریب و بی هیچ تشییعی به خاک سپرده شدند .


وبلاگ حاضر می کوشد تا مخاطبان عزیز را با گوشه ای از زندگی عاشقانه شهدای مظلوم وگرانقدر دبیرستان زینبیه میانه آشنا کند لحظاتی که تنها بیان گوشه ای از آن می تواند تا سال ها ضامن هویت ملی ما باشد .

آن دختران معصوم بی ادعا ، رزم را در سنگر علم و تحصیل و قربت الی الله می دانستند و جنگ بهانه ای برای تعبد و بندگی شان بود .


عاشقانی که در لحظه لحظه عمر کوتاهشان در اشتیاق وصل یار می سوختند .بعضی آدم ها قلم ها را هم عاشق می کنند . وقتی خود در عشق شعله ورند ، به هر اهل دلی می رسند آن را به آتش می کشند ،می سوزانند و خاکستر می کنند .امان از روزی که به قلم بخورند دیگر عقل و عقال برای قلم باقی نمی ماند .


فرشتگان خونین بال دبیرستان زینبیه میانه هم از این دسته آدم ها بودند که مطالعه زندگیشان بهانه ای است برای غواصی نسل امروز و فردا در ژرفای همت بلندشان ...


یادمان نرود که ما هنوز باید جواب بدهیم که


     "بعد از شهدا چه کردیم "

  "بعد از شهدا چه کردیم "

  "بعد از شهدا چه کردیم "


  "بعد از شهدا چه کردیم "

 


                                                                       یاعلی


برچسب‌ها: تاریخ بمباران میانه, هدف از بمباران میانه, چرا میانه بمباران شد, بمباران میانه, شهدای زینبیه میانه
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀

خاطرات جانباز 25 درصد خواهر نگار اردبیلی


دشمن اسلام وقتی در جبهه ها در مقابل رزمندگان اسلام کم می آوردند به موشک باران و بمباران مناطق مسکونی می پرداختند . زمستان سال 1365 حملات هوایی عراق بر شهر های ایران شدت یافته بود .

شایعه بمباران میانه دهان به دهان در میان مردم می چرخید . هر روز دو  سه بار آژیر قرمز از رادیو و تلوزیون پخش می شد . من دانش آموز سال سوم دبیرستان زینبیه بودم .

شنبه ساعت چهارو پانزده دقیقه بعد از ظهر به تاریخ یازدهم بهمن ماه هواپیماهای دشمن بعثی دو نقطه از شهر میانه را بمباران کردند . من با خواهر کوچکترم که چهار ماهه بود در خانه تنها بودیم که بعد از شنیدن انفجار او را بغل کرده به کوچه دویدم . آنشب دور کرسی نشسته بودیم و به اخبار ساعت هشت شب گوش می دادیم . برایم جالب بود که اخبار خبر بمباران میانه را پخش کند . شایعه بمباران زینبیه  را در حد شایعه قبول داشتم . با بمباران روز شنبه یازدهم بهمن برایم ثابت شد که هدف  دشمن تضعیف روحیه مردم عادی ایران است و عمر ما انسان ها دست خداست چه در خانه باشیم و یا در مدرسه


 

بقیه را در ادامه مطلب دنبال کنید

برچسب‌ها: خاطرات جانباز 25 درصد خواهر نگار اردبیلی, خاطرات بمباران میانه, خواهرات بمباران زینبیه

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀

با خانم حکیمه سلیمانی در اردوی مشهد مقدس آشنا شدم با اینکه ده دوازده سالی از بنده بزرگتر بود خیلی زود با هم صمیمی شدیم  آنروز ها هیچ وقت فکرش را نمی کردم که حکیمه بازمانده بهشت زینبیه باشد  متن زیر قسمتی از مصاحبه ایشان است.

«حکیمه سلیمانی» دانش‌آموز مدرسه «زینبیه» است که امروز در شغل مقدس معلمی روایتگر روزهایی است که بر همکلاسی‌هایش گذشت.

 روزی حلال پدر و تربیت مادر

متولد سال 1345 در شهر میانه تبریز هستم، پدرم کارگر اداره آبیاری شهر میانه بود، ما چهار خواهر و دو برادر هستیم، خواهر بزرگتر از من معلم بود، او چادری بود که مسبب محجبه شدن بقیه خواهرانم شد، قدیم مکتب‌خانه بود، من در آنجا قرآن خواندن را یاد گرفتم، مادرم در ماه مبارک رمضان بعد از سحر ما را به جلسات قرآن می‌بُرد، من کوچک بودم، بزرگتر هم که شدم مادرم برای من برنامه‌ریزی کرده بود که برای شادی روح گذشتگان قرآن بخوانم.

مدرسه ابتدایی ما «عصار» نام داشت، الان اسم آن «هاجر» است؛ وقتی به سن تکلیف رسیدم، امام خمینی(ره) را به عنوان مرجع تقلید انتخاب کردم. راهنمایی را هم به مدرسه «پروین اعتصامی» ‌رفتم، مدرسه می‌رفتم که انقلاب اسلامی پیروز شد، به یاد دارم در راهپیمایی‌های مردمی تانک‌های رژیم طاغوت به داخل شهر آمده بودند.

در دوران قبل از انقلاب به دلیل برنامه‌های نامناسبی که پخش می‌شد، پدرم تلویزیون نخرید و بعد از انقلاب تلویزیون گرفتیم؛ مادرم به مراسم روضه می‌رفت، علاقه داشتم و با مادرم به این مجالس می‌رفتم، وقتی هم که روضه حضرت ابوالفضل(ع) می‌خواندند، مادرم خیلی گریه می‌کرد؛ برای من سؤال بود که حضرت ابوالفضل(ع) کیست که مادرم این طوری برای او گریه می‌کند؟ تا اینکه خودم بزرگ شدم و علاقه زیادی به ایشان پیدا کردم.

به دلیل وضعیت اقتصادی خانواده ادامه تحصیل من کمی تعویق افتاد و خواست خدا بود که دوره دبیرستان را همکلاسی بهشتیان در مدرسه «زینبیه» باشم.


               مدرسه زینبیه در بزرگداشت روز معلم، اردیبهشت 65 ، حکیمه سلیمانی نفر اول از سمت چپ



 دوستان من در مدرسه زینبیه درس می‌خواندند، من هم علاقمند به رشته ادبیات بودم، وارد دبیرستان زینبیه شدم؛ این مدرسه فضای خیلی خوبی بود، دختر عمه‌ام هم در آن مدرسه درس می‌خواند، مسیرمان از خانه تا مدرسه 20 دقیقه تا نیم ساعت بود، آن موقع این مسیر را پیاده طی می‌کردیم.


                                                        از سمت راست، جانبازان بمباران زینبیه

زهرا پزشکی و منیژه قدسی؛ دو نفر دیگر ملوک شاد و حکیمه سلیمانی

 لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمایید



برچسب‌ها: خاطرات شهدا از زبان حکیمه سلیمانی, خاطرات دبیرستان زینبیه

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀

* شایعه‌ای که به حقیقت پیوست

شایعه بمباران میانه مدرسه زینبیه پس از بمباران حمام بلور میانه شدت گرفت و در شهر حالت اضطراری ایجاد کرد؛ این شایعه دهان به دهان می‌چرخید اما کسی باور نداشت، ما تردید نداشتیم چنانچه بار دیگر حمله هوایی صورت بگیرد، ممکن است ساختمان سپاه نیز هدف قرار گیرد و همین موضوع اهمیت وجود مدرسه زینبیه را کنار سپاه دو چندان کرد.

شهید محمدرضا عزیزی

دبیرستان زینبیه به دلیل قرار گرفتن در کنار ساختمان سپاه و چند مرکز دولتی دیگر از حساسیت خاص برخوردار است؛ روز یکشنبه 12 بهمن 1365 مدرسه روز عادی خود را آغاز کرد، آن زمان شهر ما فاقد هر گونه پدافند هوایی بود، این هم به دلیل کوچکی شهر میانه و نداشتن هیچ امتیازی از لحاظ نظامی، اقتصادی و صنعتی بود؛ اما آیا دشمن ما به دنبال این اهداف بود؟ یا قتل‌عام مردم بی دفاع شهرها؟!

شهید منصور شیخدری

در اتاق کارم نشسته بودم، تعدادی از برادران سپاه داشتند به پشت بام می‌رفتند، من هم به دنبال آنها رفتم، آقایان اصغر کریم‌زاده، محمدباقر کلانتری، اسکندرخان محمدی، منصور رضالو، منصور شیخ‌درآبادی و دونفر از سربازان سپاه و شهید شمس با یک اسلحه تیربار ژسه در مقابل ساختمان مدرسه زینبیه ایستاده و منتظر آمدن هواپیماهای دشمن بودند.

شهید ابراهیم شمس

از آنها سؤال کردم: «می‌خواهید چه کار کنید؟»، برادر محمدباقر کلانتری از جانبازان بود و یک پای خود را از دست داده بود، او پاسخ داد: «دیروز هواپیماهای عراقی خیلی پایین آمدند و به راحتی می‌شد آنها را هدف قرار داد و با همین تیربار سرنگونشان کرد».

دانش‌آموزان زینبیه در حیاط مدرسه داشتند بچه‌های سپاه را نگاه می‌کردند، از برق چشم‌هایشان می‌شد، فهمید آنها از اینکه می‌دیدند بچه‌های سپاه برای دفاع از آنها آماده‌اند، خوشحال بودند.

* بچه‌های سپاه نمی‌خواستند مزاحم کلاس درس شوند

آقای رضالو، تیربار را مستقر کرد و محمدباقر با شهامت بسیار پشت آن ایستاد؛ منصور به او گفت: «چند گلوله شلیک کن تا امتحانش کنیم، ببینیم درست کار می‌کند یا خیر»؛ محمدباقر گرفت: «من آن را تعمیر کردم، اگر این کار را انجام دهیم ممکن است آرامش بچه‌ها را به هم بزنیم و برای کلاس درسشان مزاحمت ایجاد کنیم».

شهید محمدباقر کلانتری

آنها منتظر هجوم دشمن بودند و من هم از پشت‌بام آنها را نگاه می‌کردم، در همین لحظه وضعیت قرمز شد و آژیر خطر به صدا درآمد؛ وارد اتاقم شدم، یکی دو دقیقه طول نکشید که هواپیماهای بعثی در آسمان دیده شدند، آنها یک دور نمایشی گرد شهر زدند و بعد تقسیم شدند؛ یکی از آنها به سمت مدرسه حمله‌ور شد، صدای جیغ و فریاد کمک دخترهای زینبیه به گوش می‌رسید؛ محمدباقر اقدام به شلیک کرد تا خلبان را بترساند و هواپیما را متواری کند، چند گلوله شلیک کرد و به یکباره اسلحه از کار افتاد.

* دست و پای قطع شده دختران در حیاط سپاه

چند لحظه بعد هواپیما به راحتی خود را پایین کشید و درحالی که خلبان به خوبی می‌توانست دانش‌آموزان را در حیاط مدرسه ببیند، آنجا را آماج بمب و راکد کرد. اولین راکد به پشت بام سپاه اصابت کرد و هفت نفر از برادران سپاه به شهادت رسیدند؛ همزمان دبیرستان مورد هدف قرار گرفت، من در کنج اتاقم پناه گرفتم و از پنجره به بیرون چشم دوخته بودم؛ از آسمان به حیاط سپاه چیزهایی فرو می‌ریخت؛ بمباران که خاتمه یافت به حیاط رفتم و دیدم دست و پای قطع شده دختران در حیاط پراکنده است.

علاوه بر این تمامی برادران سپاهی که برای دفاع از زینبیه رفته بودند با انفجار راکد تکه تکه شدند و پاره‌های بدنشان در ساختمان اطراف پراکنده شده بود؛ در محوطه سپاه یک جانباز قطع‌نخاعی داشتیم به نام «جواد‌ عبدی‌پور» روی ویلچر نشسته بود و در لحظه بمباران نمی‌توانست برای خود جان‌پناهی پیدا کند، همان طور در وسط حیاط مانده بود، برای اینکه تنها نباشد، عده‌ای هم به طرفش دویدند؛ هواپیما پس از بمباران زینبیه، شروع به تیرباران مردم کرد، یک دور زد و با سپاه رسید و حیاط سپاه را به گلوله بست اما خوشبختانه کسی آسیب ندید.

* حجب و حیای دانش‌آموزان زخمی

موج انفجار گیج و منگم کرده بود؛ از سپاه خارج شدم و طرف زینبیه رفتم؛ دختران زینبیه را می‌دیدم که هراسان و وحشت‌زده از مدرسه خارج می‌شدند؛ شدت موج گرفتگی‌ام به قدری بود که همه آنها را به صورت مجسمه متحرک می‌دیدم. گیج شده بودم و از خودم پرسیدم: «اینها کی هستند، این مجسمه‌ها را کِی به اینجا آوردند، این مجسمه‌ها اصلاً چطوری راه می‌روند؟!».

تا دقایقی همین احساس را داشتم، تا اینکه آرام آرام بهتر شدم و فهمیدم مجسمه‌ای در کار نیست اینها دانش‌آموزان مدرسه زینبیه هستند که اینگونه به خاک و خون کشیده شده‌اند.

مدرسه زینبیه شهر میانه بعد از بمباران

دختران بدون چادر و مقنعه در حال فرار بودند؛ برخی زخمی و برخی شهید شده بودند؛ اجساد بی‌سر، بی‌پا، شکم‌های دریده شده، پیکرهای سوخته و جزغاله شده، چادرهای پاره‌پاره این سو و آن سو گسترده که فرش حیاط زینبیه شده بود، کفش‌های بدون صاحب و خلاصه مظلومیت و معصومیت آنان در قتلگاه زینبیه.

وقتی برای کمک به مجروحان رفته بودم، تعدادی از دانش‌آموزان کنار دیوار مدرسه افتاده بودند، جراحت‌های آنان چشمگیر بود، وقتی رفتیم به آنها کمک کنیم، گفتند: «شما مثل برادرهای ما هستید، اما خواهش می‌کنیم به ما دست نزنید، همین طور می‌مانیم تا خانم‌ها بیایند و کمکمان کنند».

یکی از آنها خونریزی شدیدی داشت، گفتیم: «شما وضع خطرناکی دارید، اجازه بدهید که کمک‌تان کنیم» او گفت: «هر گاه بیهوش شدم مرا ببرید، اما الان که خودم همه چیز را می‌بینم کاری با من نداشته باشید» همان موقع فریاد زدم و از چند نفر از زنان تقاضا کردم تا به زخمی‌ها کمک کنند.

* تلاش برای جمع‌آوری پیکر شهید خان‌محمدی

همان روز پدر و مادر شهید «اسکندر خان‌محمدی» به سپاه آمدند تا سراغ پسرشان را بگیرند، من خجالت کشیدم که خبر شهادت فرزندشان را بدهم، چون برادر اسکندر هفته گذشته به شهادت رسیده بود، روز 12 بهمن به همراه چند نفر دیگر از برادران سپاه برای آوردن اسکندر به خانه‌شان رفته بودیم و و ساعتی بعد اسکندر در سپاه شهید شد؛ در حالی که پدر و مادرش هنوز شب هفت آن یکی فرزندش را سپری نکرده بودند، چگونه می‌توانستیم خبر شهادت این یکی را بدهیم.

شهید اسکندر خان‌محمدی

گفتم که او مجروح شده و به تبریز برده‌اند؛ اما بالاخره خبر شهادت وی را 2 روز بعد به آنها گفتم؛ در این 2 روز تلاش کردم تا تکه‌های بدن اسکندر را از روی پشت بام و حیاط جمع‌آوری کنم، پاهای او را از روی پشت بام سپاه و میان باغچه‌ای که درخت در آن بود، پیدا کردم؛ چون دوستان خیلی نزدیکی باهم بودیم، دیده بودم که انگشت پاهای اسکندر روی هم سوار بودند، مقداری از دل و روده هم به شاخه‌های درختی که در حیاط سپاه بود، آویزان شده و معلوم نبود برای پیکر کدامیک از شهدا بود.

خلاصه تکه‌های بدن شهید اسکندر را از نقاط مختلف جمع‌آوری کردیم و پس از تشییع در گلزار شهدای میانه به خاک سپرده شد.

شهید اصغر کریم‌‌زاده شهیدی که دو مزار دارد

* تکه‌های بدن شهید کریم‌زاده را 4 روز بعد پیدا کردم

پاهای شهید اصغر کریم‌زاده را هم جمع‌آوری کردیم، دیدیم که یکی از پاهایش نیست؛ آن روز هر چه گشتیم، پیدا نکردیم، همان جنازه را به شهرستان مرند زادگاهش فرستادیم، 4 روز بعد پای اصغر را پیدا کردم، آن را برداشتم، شستم و داخل پارچه‌ای سفید گذاشتم و در گلزار شهدای میانه کنار مزار شهید آبی‌نژاد دفن کردم، در میان آن چند نفر تنها «منصور رضالو» شدیداً مجروح شد و جان سالم به در برد.


برچسب‌ها: خاطرات بمباران زینبیه, پاسداران شهید پشت بام سپاه میانه, پاسداران شهید 12 بهمن میانه
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀

ليلا جولائي      كلاس اول يك تجربي

شهيد قلب تاريخ است .

«خاطره بمباران دبيرستان زينبيه بدست جنايتكاران بعثي »

معلم عزيز و گرامي نمي دانم چه بگويم و از كجا بگويم از دختران به خون غلتيده از مغزهاي پريشان از زلفهاي بي حجاب از كتاب و دفترهاي بي صاحب از كفشهاي پاره شده و از دسته موهاي كنده شده اند .... .

نمي دانم !واقعاً عاجزم از وصف عاشوراي زينبيه واقعاً عاشورا بود و زمين زينبيه زمين كربلا هر كس عاشورا را نديده بود

وقتي زينبيه را تماشا مي كرد يزيد و منافق زمان را مشاهده مي شدوخود را در كربلا و در قبرستان بقيع مشاهده مي كردی !آنچه تعريف مي كنم خاطراتم از روز تاريخي 12 بهمن 1365 است .

ساعت 7:25دقيقه بود كه از خانه خارج شدم

چون هميشه در ساعت 7:50 دقيقه از خانه خارج مي شدم ولي در اين روز چون پدرم و مادرم اجازه نداده بودند كه به مدرسه بروم بدون اينكه آنها خبر داشته باشند و بدون خوردن صبحانه لباسهايم را پوشيدم و از خانه يواشكي بيرون رفتم

چون مريض بودم و اوريون گرفته بودم دكتر گواهي استراحت در خانه را داده بود كه در 13 بهمن دوشنبه خاتمه مي یافت ولي از قضا من آنروز تصميم گرفتم به مدرسه بروم

شب خوابيده بودم كه در خواب ديدم مدرسه را بمباران مي كنند و پايم قطه شده است از خواب بيدار شدم ديدم پايم همان پاي زخمي ام بدجوري درد مي كند يا يك شال پشمي بستم و خوابيدم

صبح به مدرسه آمدم در راه مي خواستم برگردم ولي ديدم چند نفر از خواهرها هم ميروند

به مدرسه آمدم ديدم بله بچه ها همه حاضرند به جز 5يا 6 نفر درس زبان و هندسه داشتيم . هر كس با وصف مخصوص خود بمباران روز قبل را تعريف مي نمود

آقاي كريم خاني دبير زبان به كلاس آمدند

تمرينها را حل مي كرديم بچه ها داد كشيدند همه به حياط رفتيم

ديديم آژير مي كشند نمي دانستيم كجا بود ولي آژير قرمزبود بعد

بقیه خاطره در ادامه مطلب

برچسب‌ها: خاطرات بمباران زینبیه, خاطرات شهدای زینبیه

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀

بنام الله پاسدار حرمت خون شهيدان 

ليلا سيدين كلاس اول يك تجربي

ما تاكنون كربلا نديده ايم اگر ديده باشيم زينبيه است .

اگر بخواهيم انشايي در مورد چگونگي قتلگاه بودن زينبيه در روز 12 بهمن بنويسيم خيلي به طول مي انجامد .

ناچار مختصري از خاطره آن روز را كه به ياد دارم و خواهم داشت بيان مي كنم .

خاطره اي از جنايات بعثي ها و مقام پرستان فقط از يك سو به دنيا مي نگرند و من يكي كه هرگز باور نمي كنم كه شهري كوچك همچون ميانه را بمباران كنند .

وقتي به ياد مي آورم كه چرا خواهران مظلوم به سوي اين قتلگاه كشيده شدند و با در دست نداشتن هيچ سلاحي به خاك و خون كشيده شدند .

به راستي كه نمي دانم اصل موضوع را از كجا شروع كنم از بي رحمي دشمن بگويم يا از آه داغ ديده مادران شهداي آن روز و يا از خود شهيدان مظلوم .

پس بهتر است به ساعت 8 صبح برگردم و هر چه ديده ام باز گو كنم .

لطفا بقیه خاطره را در ادامه مطلب بخوانید

برچسب‌ها: خاطره بمباران زینبیه, خاطرات زینبیه

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀

بتول پازاني  

زينبيه خونين 

كلاس اول يك تجربي

چطور مي توانم آن صحنه هاي ناگوار كه حتي نمي خواهم براي يك لحظه هم كه شده به فكر آن لحظات و آن روز باشم ، بازگو كنم .

روزي كه مدرسه زينبيه همچون كربلا بود و دختران پاك و معصومي كه مانند غنچه هاي نوشكفته بودند پرپر گشتند و به خاك و خون كشيده شدند .

چطور شد كه چند كبوتر ناشناس دريك لحظه تبسم پاك اين معصومان را زدود و چهره شاد و خندان آنها را غمناك كرد .

آري آن كبوترهاي ناشناس كه همان هواپيماهاي بي رحم دشمن بودند در يك چشم به هم زدن 37 غنچه نوشكفته را پرپر كردند

خاطره غمناك زينبيه را از صبح آن روز آغاز ميكنم .

صبح روز 12 بهمن بود كه من براي رفتن به مدرسه از مادرم خداحافظي كردم و به قصد شوخي به مادرم گفتم اگر مدرسه ما را زدند و من مردم مرا حلال كن و مادرم هم از اين حرف من ناراحت شد و گفت اين چه حرفي است

 بقیه در ادامه مطلب

برچسب‌ها: خاطرات بمباران زینبیه

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀

 روز 12 بهمن را توصيف كنيد .

با سلام و درود فراوان بر رهبر عزيزمان و با سلام و درود بر روان پاك شهداى گلكون كفن بخصوص شهداى مظلوم فاجعه زينبيه, انشايم را در مورد خاطرات غم انگيز آن روز آغاز مي كنم .

روز يكشنبه 12 بهمن بود . ساعت تقريبا 6:5ٰ صبح بود . از خواب بيدار شدم . احساس عجيبي داشتم , ترس و واهمه و تشويش و نگراني دلم را پر كرده بود.

با اينكه وقت رفتن به مدرسه فرا رسيد , دلم شور مى زد .دو دل مانده بودم .و نمي دانستم چه كنم , تا اينكه با خود كفتم به خدا توكل می كنم به خدايي كه روزي همه ما آفريده و روزي ما را هر طوركه خود مى پسندد از اين دنيا می برد

بقیه خاطره در ادامه مطلب

برچسب‌ها: شهدای زینبیه میانه, خاطرات شهدای زینبیه میانه, نیمکتهای سوخته

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀

شهلا در چهارم بهمن سال 46 در يك خانواده مذهبي و معتقد به ولايت فقيه به دنيا آمد و با فرهنگ اصيل اسلامي در اين خانواده مذهبي آشنا شد و رشد و پرورش يافت .

در دوران دفاع مقدس 3 برادر اين شهيد بزرگوار بطور همزمان در جبهه هاي حق عليه باطل حضور داشتند .

و او زينب وار مشوق برادرانش در جهت حضور در جبهه ها بود .

ايشان رابطه خوب و صميمي با دوستان و همچنين خانواده خود داشت و هميشه و همه جا پايبند به مذهب و مسائل اسلامي بخصوص حجاب در محافل و مجالس و مدرسه بود او نیز در سنگر مدرسه به کوشش و تلاش مشغول بود و همچنین در اوقات فراغ خود در بسیج خواهران و انجمن اسلامی و دبیرستان جهت پشتیبانی جنگ به فعالیت مشغول بود.

او با هر کسی که در مقابل نظام اسلامی موضع گیری می کرد به نصیحت و بحث و گفتگو می پرداخت و آنها را راهنمایی و ارشاد می کرد.

علاقه خاصی به حضرت امام (ره) داشتند و سعی می کردند تمامی سخنان پیامبر گونه ایشان را به دقت و تأمل گوش دهند و همواره تأکید بر پیروی از اوامر حضرت امام و ولایت فقیه را داشتند.

مادر می گوید:

او تنها دختر من بود.

در خواب دیدم شهلا لباس عروسی به تن دارد و به من میگوید

می خواهم جشن عروسی ام را در آسمان بگیرم .

بعد دو فرشته به سراغ او آمدند و او را با خود به آسمان بردند از خواب بیدار شدم. همان  لحظه صدای گریه شنیدم. دیدم شهلا در حال سجده است و دعا می خواند و گریه می کند. سرش را از سجده برداشت متوجه من شد با چشمهایی پر از اشک کنارم آمد و گفت: حلالم کن مادر


بقیه در ادامه مطلب


برچسب‌ها: شهلا ثانی, شهید شهلا ثانی, شهلا خون داد, شهدای زینبیه میانه, خاطرات شهلا ثانی

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀

تصویری بعد از بمباران دبیرستان دخترانه زینبیه میانه در دوازده بهمن سال 1365

تصویری از بمباران دبیرستان زینبیه میانه


برچسب‌ها: تصویری بعد از بمباران دبیرستان دخترانه زینبیه میان
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀

راضيه عبداللهي       كلاس اول يك تجربي

نمي دانم چه بنويسم قلمم از توصيف دردناك آن همه جنايت و نا جوانمردي ناتوان است چه بنويسم كه مظلوميت و معصوميت آن دختران پاك و بي گناه را ثابت كند و چه بنويسم كه در آن لحظه فجيع فرياد و جيغ دختران را كه يا حسين مي كشيدند بر روي صفحه كاغذ بنگارم .

ساعت 20دقيقه به 8 مانده بود كه همه از خانه هايشان رهسپار مدرسه شدند وقتي كه به كلاس رسيديم در همه كلاسها غوغا بودي عجيبي بر پا بود همه از فاجعه 11 بهمن صحبت مي كردند

وقتي كه معلمها بر سر كلاس آمدند هيچ كس حوصله درس خواندن نداشت

بقیه را در ادامه مطبی بخوانید

برچسب‌ها: خاطرات بمباران از زبان همکلاسی شهدا, خاطرات نیمکت های سوخته, خاطرات بمباران زینبیه

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀

ما همه مرگ درختانيم در گلزار عمر 

بي خبر از سيل طوفانيم و خشم بادها

آهوان شاد شنگوليم سرگرم چرا                   

غافل از چنگال گرگ  و حيله صيادها

قبل از اينكه بشكفته هايمان خزان شود قبل اينكه بهار آيد پرستوي مهاجر شود و اينكه اي پرستوهاي گمگشته از كدامين ديار بوي شما را گيرم تا لمس شود لحظه با شما بودن را در 12 بهمن در قلب زمستان سرد و تاريك به يكباره دبيرستان زينبيه بهاران آمد و دهها لاله هاي سرخ و خونين روئيدند اين پرستوهاي مهاجر به كدامين گناه همبند بلبلان در قفس شدند اين قربانيان هميشگي تاريخ كه در زير پاهاي ظالمان له مي شوند و قرباني كساني كه دست خوش هر بادند و وجدان خود را مثل آب خوردن اجاره مي دهند .



بقیه در ادامه مطلب



برچسب‌ها: خاطره از خواهر شهید رباب رضا قلی زاده

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀

زهرا بهدري     كلاس اول يك تجربي

ساعت 8 بود كه به مدرسه رفتم وقتي كه من و دوستم به مدرسه رسيديم زنگ خورده بود. و همه به كلاسها رفته بودند ما هم به كلاس رفتيم.همه داز بمباران روز قبل حرف مي زدند و به شوخي به يكديگر مي گفتند بچه ها اگر شهيد شديم حلالمان كنيد .ساعت اول زبان داشتيم بعد از چند دقيقه معلم زبانمان به كلاس آمد خواستيم درس را شروع كنيم كه ناگهان بچه هاي ديگر به حياط دويدند و مي گفتند وضعيت قرمز است و ما وقتي شنيديم كه وضعيت قرمز است به حياط رفتيم .ولي معاونين گفتند كه خبري نيست .


برچسب‌ها: خاطرات دانش آموزان شاهد عینی بمباران زینبیه

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀

تاج گل سعادتي      كلاس اول يك تجربي

اي خواهرانم  جامه سرخ شهادت بر قد رسايتان مبارك باد .

روز يكشنبه مورخه 12/11/65 كه مصادف با 12 بهمن روز بازگشت امام خميني به ميهن اسلامي ايران است .

تاريخ رويدادي ديگري را به خود اختصاص داد . و تاريخ انقلاب اسلامي شهرستان ميانه صفحات زرين ديگري را به صفحات خود افزود .

ساعت 8 صبح بود كه ما در كلاس با همكلاسيهايمان مشغول درس خواندن بوديم يك دفعه ديديم كه همه دانش آموزان توي حياط ريختند و گفتند كه وضعيت قرمز است و ما همه فورا به حياط رفتيم .وقتی دیدیم خبری نیست ما هم برگشتیم به كلاس تازه رسيده بوديم كه ديديم راديو آژير كشيد و ما دوباره به حياط برگشتيم .

بقیه در ادامه مطلب



برچسب‌ها: خاطرات بمباران زینبیه

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀

نهضت يدالهي                                                                    كلاس اول يك

آنهايي كه دانش آموز بودند مي دانند تخته سياه ميعاد آموختن است

آموختن الفباي ساده دانش و زندگي

اما مدرسه زينبيه درس ديگري مي دهد

درس ايستادن به خاطر آزاد بودن

بياموزيم و بياموزانيم تخته سياه زينبيه نشان مي دهد دشمن چه سياه دل وناپاك است در سياهي روي دشمن است كه خون پاك  و معطر دانش آموزان شعله مي گيرد  و جان دشمن را مي گيرد و افق پاك سعادت و رهائي بروي جگر مي ماند

و اگر چه در سينه تخته سياه زينبيه آخرين گناه دانش آموزان نقش بسته است اما دير نيست كه بيدار دلان با خبرهاي آينده پيروزي را به بازماندگان شاد باش بگويند

بگذاريد امسال از ابرهاي آهنين باران بمب ببارد

بگذاريد امسال زمستان خونين شود .

برايتان چه بگويم از كدام جنايتها بگويم

از كجاي آن روز بگويم

از كدام مرگها

از كلام پاها دستها مغز ها بگويم

بقیه در ادامه مطلب


برچسب‌ها: خاطرات بمباران زینبیه میانه, خاطرات شهدای زینبیه

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀

لعيا كريم خاني

زمان را به عقب مي زنم و به آن روز برمي گردم 12 بهمن بود روز ورود امام روز جشن و سرور روزي بود كه دانش آموزان مدرسه و كلاسها را تزيين كرده بودند

كلاسها را طوری تميز و پاكيزه كرده بودند كه آدم حيفش مي آمد كلمه اي بر آن بنويسد

ولي اين 12بهمن با سالهاي ديگر فرق داشت

آن روز (يكشنبه) همه چيز غريب بود

فضاي مدرسه بچه ها اصلا بطور كلي مدرسه جور ديگري بود

وقتي كه وارد مدرسه مي شوي بوي اضطراب ووحشت وترس ونوعي دلهره روح وقلب آدم را تسخير مي كرد

ترس و اضطرابي كه نمي دانستيم براي چيست

بقیه را در ادامه مطلب دنبال کنید

برچسب‌ها: خاطره ای از روز 12 بهمن از زبان همکلاسی شهیدان, شهدای بمباران زینبیه و ثارالله میانه

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀

سيما كياني      كلاس اول يك تجربي

نمي دانم با چه كلمه اي و با چه جمله اي انشايم را آغاز كنم و چگونه آن فجايع دردناك را توصيف كنم كه شاهد كشته شدن دهها گل معصوم و بي گناه بودم

جگر گوشه هايي كه مظلومانه مردند و همه مادران را داغدار كردند

آن روز يعني روز يكشنبه 12/11/65 بهمن ساعت 5/7 از خانه خارج شدم و راه مدرسه را در پيش گرفتم و ساعت 15/8 دقيقه به مدرسه رسيدم بعد از سلام و احوالپرسي با بچه ها همه از بمباران ديروز حرف زدند زنگ را زدند ما به كلاسهارفتيم

بقیه در ادامه مطلب

برچسب‌ها: خاطرات بمباران زینبیه

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀


ليلا قرباني

ابتدا بايد بگويم كه اين واقعه اي است از درد و رنج مردم ستمديده ميانه .

اين واقعه اي است از مظلوميت شهداي مظلوم زينبيه ،

مروري است بسيار جزئي از زجر اين خانواده هاي سياه پوش و اين نوشته نه خودستايي است و نه دروغي كه حاكي از غرور و خودپسندي باشد و فقط حقيقت است حقيقتي كه كتمان آن وجوان مرا عذاب مي دهد .

پس بايد ديده هاي خود را  لحظه اي بر روي كاغذ بياورم و بر گذشسته خويش بيانديشم.

يكشنبه 12 بهمن ماه 1365 بود .تقريبا ساعت 7:30 بود كه از خانه خارج شدم و با دوستم راهي مدرسه شديم

بقیه در ادامه مطلب

برچسب‌ها: خاطرات بمباران زینبیه

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀

خاطراتی از لحظه شهادت شهید رقیه بی باک و رباب رضاقلی زاده

 مى خواهم 12 بهمن را براى شما شرح دهم .

از آنجا آغاز مي كنم كه رژيم بعثى صهيونيستى عراق براى اولين بار به ميانه تجاوز كرد

و گروهي از همشهريان بي گناه ما را به شهادت رساند .

فرداى همان روز من صبح با خواهرم از خواب برخاستيم كه به مدرسه برويم ...

صبح بعد از خوردن صبحانه وقتي مى خواستيم از مادرخداحافظي كنيم خواهرم كه بزرگتر از من بود به مادرم گفت : من امروز مي ترسم به مدرسه بروم .

مادرم گفت : نترس . برويد خداوند خودش راه كافران را مى بندد برويد به خدا سپردمتان .

ما راهي مدرسه شديم ساير روزها ما با ماشین به مدرسه می رفتیم.

با اينكه ديروقت بود و در تمام راه در فكر خانه مان بوديم چون خانه ما در حياط آموزش و پرورش قرار داشت . نگران بودم و اصلا از نگران خودمان در مدرسه نبودم يعني فكر نمى كردم كه طوري بشود .

وقتي به مدرسه رسيديم ساعت 8:5 بود


بقیه در ادامه مطلب


برچسب‌ها: خاطراتی از لحظه شهادت شهید رقیه بی باک و رباب رضاق

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀
شراره:

خاطره ای از دختر دایی شهید پورحسن


« به نام انیس دلها مظهر و آرامش بخش دلهای پریشان و با یاد یوسف گمگشته زهرا مهدی عزیزمان»

با سلام بر عاشقانی که وقت خود را صرف زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدای مظلوم, عاشقان همیشه زنده نام نموده اند.

آنچه در زیر می نویسیم یک احساس شاعرانه نیست, یک قصه یا تراژدی نیست, یک واقعیت است, حقیقت تلخ یا شاید شیرین! اما من نمیدانم هرچه هست زندگیم را دگرگون کرد, برای همیشه عشق و انتظار را در زمین خشک و بی آب دلم کاشت.

رویا نیست, حقیقت است یا شاید هم بود، می خواستیم مدرسه را آذین بندیم که بستیم و آنهم چه زیبا؟ اما نه با گل و کاغذ که با خون... چه خونی؟! آنهم خون عده ای پاک و بی گناه, مظلوم و بی پناه...

خود را لایق ان نمی بینم که در باره زینبیه سخن بگویم, امام چون شما سرور عزیز خواسته اید با قلم قاصر و بیان ناتوان خود آنچه را دیدم برایتان به وصف می کشم هرچند که گفتم بنده ناتوانم.

قبل از آنکه بهار آید پرستوی مهاجر شدید و قبل از آنکه گلها شکوفه کنند؛ همیار خزان شدید!

کدام دست سیاه بریده باد دستهایشان, شما را ای نور چشمان من و ما, در این مدرسه پاک بخون و خاک کشید.

آنروز که وارد مدرسه شدیم دنبال او می گشتم, او که همدمم بود و یگانه یاوم, دختر عمه معصوم و با وفایم, هادی راهم!

دیر کرده بود اما نمیدانم چرا؟ منتظرش شدم زنگ کلاس زده شد اما من به کلاس نرفتم تا او تا او را ببینم ...آمد او دیر کرده بود وقتی آمد به سویش دویدم و دستهای کوچک و زیبایش را در داخل دستهایم جا دادم و پرسیدم: شراره (لازم به ذکر است که شهربانو را شراره صدا می کردیم). دیر کرده ای؟ نکند ترسیده ای؟ با لبخند خشکی جواب داد: «برای مرگ آمده ام!»

با خنده بلند جوابش دادم: همه برای شهادت آمده ایم.

نمیدانم چرا من شاد بودم با اینکه در دلم اضطراب و تشویش و انتظار و التهاب موج می زد, امام قیافه شراره سفید شده بود, اگر باور کنید می گویم قیافه اش آنقدر سفید شده بود که من گفتم: شراره امروز خوشگل شده ای؟

اما او کمتر حرف می زد و بیشتر نمیدانم چرا تو فکر بود, با اینکه از جمله خصوصیات او روحیه شاد و فردی شوخ طبع بود؟!

وقت کلاس می گذشت بناچار از همدیگر جدا شدیم اما  فقط نگاهم می کرد و چیزی نمی گفت و وقت رفتن گفت: انشاء ا... می بینمت!

تمامی طلاهایش را در آورده بود پرسیدم: شراره جان چرا طلاهایت را در آورده ای؟ من برعکس تو تمامی طلاهایم را با خود برداشته ام گفت: نمیدانم!

طرز نگاهش, طرز حرف زدنش, طور دیگر بود...

اما بخدا قسم اگر می دانستم لحظات دیگر از این موجود برتر جدا خواهم شد به هیچ قیمتی از او جدا نمی شدم.

شهربانو دختر مهربان, مومن, بی ریا, پاک و معصوم  بود.

نزدیک به یک ماه بود که در کنار هر فریضه ی واجب قضای آنرا نیز بجا می آورد و شبانه روز 34 رکعت نماز می خواند.

چند روزی هم بود که روزه می گرفت و به من نیز پیشنهاد می کرد که در کنار هر نماز واجب قضای آنرا نیز بخوانم.

آنروز روزه نبود, گفتم: شراره جان امشب بیابریم خونه ما تا فردا با هم روزه بگیریم. با همان قیافه پاک و لبخند خیلی کمرنگ جواب داد : تا ببینیم چی میشه .

همیشه درصف آنها (کلاس چهارمیها) می ایستادم, آنروز نمی دانم چطور شد در صف خودمان ایستادم و تا آخر نیز...

وقتی که زینبه در خون نشست هیچ چیز ندیدم جز سیاهی و دود , فکر کردم مرده ام و قیامت شده و اما در میان دود و آتش ناله یا حسین دختران مرا متوجه خود کرد, دختری را دیدم که هراسان می دوید و فریاد می زند : خدایا چه شده ؟ بر سر ما چه آمده؟ مرا با او به آمبولانس گذاشته و به بیمارستان آوردند, برادر پاسداری که دستها و پاهایش کاملاً قطع شده بود به روی زمین دراز کشیده بود من نگاهش می کردم که پرستار مرا بطرف دیگر برگرداند.

آنطرف دخترت کوچکی بود از دبستان ثارا... که از ناحیه پا بشدت مجروح شده بود و ناله می کرد . 

بعد از بمباران دیگر او را ندیدم, در تبریز که بهوش آمدم اولین چیزی که به مغزم رسید نام و یاد او بود.

خبری از او  نداشتم افسوس ...نه تنها از او , بلکه از هیچکس خبر نداشتم

تا اینکه دو روز قبل از چهلم شهدای مظلوم زیبیه به میانه آمدم و شنیدم و دیدم ...

حتی قابیلیان زمان و دشمنان نیز شنیدند که میانه در خون نشست و نوگلان زینبیه پرپر شدند.

با خود اندیشیدم. خدایا کاش سدی بودم تا جلوی ترکش می ایستادم و بجای قلب رئوف و مهربان او قلب کدر مرا نشانه می گرفت اما افسوس پرواز را با آلودگان چه کار؟! 

اگر امروز نزدیک به چندین سال از آنروز می گذرد اما ساعت 10:33 یکشنبه 12/11/65 از خاطرم نمی رود اگر سالیان دراز زندگی کنم یاد و عشق آن دختران مخصوصاً شهربانوی عزیز, شراره مهربان , ایران قربانی, سوسن صالحی, شهلا ثانی و ... از خاطرم دور نخواهد شد.

نمی دانم چه بنویسم از صداقت شهربانو, از وفای او, قلب پاک او, راز و نیاز های او, نمازها و روزه های او , از انسانیت او , از غمهای او که امروزه نیز دردلم سنگینی می کند, از آرزو های او , از چه ... نمی دانم

شراره خوب نمی دانم آن باری که در دلم گذاشتی  پیش چه کسی خالی کنم یادت هست آنروز که با هم بودیم گفتم: شراره اگر ما از هم جدا شویم! گفتی: اگر به آنطرف دینا هم بروم از تو جدا نخواهم شد اما افسوس ... ایران دختر پاک و بی ریا, عاشق حضرت حق, امسال تازه با او آشنا شده ام اول  نمی شناختمش اما حال می دیم چه موجود شریفی است,



برچسب‌ها: شهید شهربانو پورحسن, خاطرات شهید شهربانو پورحسن, شهدای زینبیه میانه, شهدای دبیرستان زینبیه
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀

ساعت 10 صبح است . مدرسه دخترانه زینبیه میانه پر از شادی و سرور است. امروز 12 بهمن است و در و دیوار مدرسه به خاطر برگزاری جشن روزهای پیروزی انقلاب ؛ رنگین ازکاغذ های تزیینی و پرچمهای کاغذی است.

روی تخته سیاه ها مبارک بادها نوشته اند و در بعضی کلاسها سرود میخوانند.

عده ای از دانش آموزان در آزمایشگاه مدرسه همراه معلمشان هستند و عده ای از آنها در حیاط ؛ ساعت ورزش خود را میگذرانند .

بقیه در کلاسها هستند و قرار است زنگ آخر همه کلاسها تعطیل شود و جشن 12 بهمن برگزار شود .

گروه سرود و تئاتر ازمدتها پیش خودش را آماده کرده و مقاله خوان و مجری و... تمرینهای خودشان را انجام داده اند.

***

ساعت 30/10 صبح است. شهر نگران است . نگران ازحرفهایی که بعضیها به نقل ازرادیو اسراییل و آمریکا شنیده اند: ((صدام هیچ مانعی برای بمباران مناطق غیر جنگی ایران برای خود نمی بیند))

بعضیها می گویند ازچند شهر نام برده شده و میانه نیز جزو آنهاست . امروزه باد که می ورزد؛ ابرها که حرکت می کنند ؛ حتی خورشیدی که بر فراز آسمان می درخشد؛ تپش اضطراب آلودی به همراه دارند .

دلها شور میزند و دلهای مادران هراسان است .انگار فهمیده اند که زلزله ای در پیش است .

عده ای از والدین دم در مدرسه ایستاده اند تا اجازه گرفته و بچه ها را با خود به خانه ببرند . کنار مدرسه ، چند تن از پاسداران انقلاب اسلامی در حال آماده کردن تیر باری برای مقابله با حملات هوایی هستند.

***

ساعت 11 صبح است. طوفان نا جوانمردی وزیده ، و حال میتوان چهره به هم خورده شهر را دید . چهره ای که نمیتوان شناخت ، همان  میانه است که چند ساعت پیش بود .

مدرسه دخترانه زینبیه و پسرانه ثارالله و حمام زنانه شهر میانه  برا اثر اصابت بمب ها ویران شده اند .

در مدرسهه زینبیه 400 دانش آموز دختر در زیر آوار و ترکشهای بمبها مانده اند. موج انفجار تا 300 متری اطراف مدرسه را گرفته است .

عده ای از والدین که برای بردن بچه های خودشان دم در مدرسه تجمع کرده بودند زخمی و شهید شده اند، و از جوی مقابل مدرسه خون جاری است . قسمتی از طبقه دوم مدرسه ویران شده و از شکاف سقفهای فرو ریخته و به طبقه اول آوار شده است.

چند دختر در چایخانه مسجد مدرسه، هنگامی که برای آماده کردن چایی جشن کار می کردند،چنان سوخته اند که شناخته نمی شوند. آزمایشگاه مقتل یک کلاس دانش آموز شده است.

حیاط پر است از جنازه های دختران و چادرهای سیاه بر زمین ریخته تمام وسایل و کیفها و کتابهای دانش آموزان در حیاط پخش و پلاست . لخته های خون در همه جا دیده می شود . چیز های دیگر هم هست : غذایی که بچه ها برای رفع گرسنگی با خود آورده بودند ، بافتنی های نیمه تمام دختران ، کارنامه های درس و حتی نامه هایی از جبهه ها.

تانکر گازوئیل حیاط مدرسه آتش گرفته و اجساد چند دانش آموز شهید ، را سوزانده است .

سرایدار مدرسه که هنگام بمباران در زیر آوار مانده بود خود را رهانده و لنگ لنگان ازاین سو به آن سو می رود و سعی می کند به زخمیها و دانش آموزان کمک کند.

ماشین آتش نشانی که از سوی آتش نشانی تبریز فرستاده شده بود می رسد و آتش مدرسه را خاموش می کند.

صندلیهای شکسته ، سقفهای شکافته ، آزمایشگاه سوخته، جنازه های خون آلود و خاکستری که از سوختن مدرسه بر جای مانده ، باعث می شود مشکل بتوان حدس زد این بنا پیش ازاین مدرسه بوده است . اما نشانهایی چند از مدرسه بودن هنوز بر جاست .

در تخته سیاه یک کلاس در طبقه دوم - که تنها از آن یک دیوار به جا مانده و قسمتهای دیگرش بر طبقه اول ویران شده است - نوشته شده است :


(( دهه فجر بر تمام مسلمانان مبارک باد))


و زیر آن با گچ قرمز و با حروف کج و معوجی این جمله هست:


((الوداع ، اگر ما را ندیدید حلالمان کنید ، الوداع.))




بقیه را در ادامه مطلب دنبال کنید

برچسب‌ها: نیمکت های سوخته, خاطرات بمباران زینبیه, تخته سیاه زینبیه, الوداع, اگر ما را ندیدید حلالمان کنید

ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀

به یاد شهدای زینبیه که معصومانه جام شهادت نوشیدند

 دوران راهنمائی ، دبیرستان و بعد از مدرسه  را زمانی سپری کردم که جنگ تحمیلی با حمله عراق به شهرهای میهن اسلامی مان آغاز شده بود .

خانه ها ، مدرسه ها ، بیمارستانها و ... هدف بمبها و موشکها قرار گرفته و کودکان بی گناه و زنان بی پناه قربانی ضعف و پلیدی دشمن شده بودند .

هر سالی که از آغاز جنگ می گذشت رزمندگان ما دلیرانه تر در جبهه ها حضور یافته و دشمن را به عقب می راندند اما این مقاومت و پیشروی ، بیشتر دشمن را به خشم و ناامیدی می کشاند .

موجود پلیدی که بتواند بی دلیل به شهر ها و خانه های کشور همسایه اش هجوم برد حتماً قادر است برای بقای خود به هر جنایتی دست بزند. دشمن ما نیز وقتی از خستگی ناپذیری سربازها و بسیجیان ایرانی به ستوه آمد به فکر حمله به غیر نظامیان افتاد .

   یکی از وحشیانه ترین این حمله ها بمباران مدرسه ابتدائی ثارالله و دبیرستان زینبیه بود.

اولین سالی بود که من دیپلم گرفته بودم و از این که مدرسه نمی رفتم خیلی خوشحال بودم ولی نمی دانستم چه چیزی در انتظار آنانی است که امروز {روز 12 بهمن  سال 1365 } در مدرسه اند .

از یک روز قبل شایع شده بود که زینبیه را خواهند زد ولی کسی توجهی نکرد . چندین بار آژیر قرمز به صدا در آمد و بیشتر مردم شهر به خانه های حاشیه ای پناه بردند. ما هم به خانه عمویم رفتیم . از بالکن خانه دیدیم که به یکباره دو موشک سیاه رنگ {هواپیماهای عراقی} با صدائی وحشتناک چندین بار از روی شهر رفتند و آمدند و هر بار زمین از انفجار بمبی که با برنامه قبلی پرتاب می شد به لرزه می افتاد .

هم اکنون که این نوشته ها را می نویسم تمام تنم به لرزه می افتد و خاطره آن هیچوقت از بین نخواهد رفت .

دودهای سیاهی را دیدیم که از مناطق مختلف شهر می پیچید و ناله های مردم را با خود بالا می برد .

به سرعت به تمام بچه ها لباس گرم پوشانده ، پتوئی دور مادربزرگم پیچیده او را در آغوش گرفته به گوشه حیاط بردم .

مادرها نمی توانستند به حرفم گوش کنند صدای فریادهایشان ، ترسی که از به وقوع پیوستن هر اتفاق ناخوشایندی برای عزیزانشان در وجودشان مستولی شده بود  بر همه چیز سایه افکنده بود .

نمی دانم از تاثیر فیلمهائی بود که دیده بودم یا داستانهائی که خوانده بودم ، احساس میکردم که مسئول بچه ها و مادرها و مادربزرگه هستم و باید اینها را از این شوک وحشتناک که تمامی نداشت نجات دهم .

به سرعت به داخل خانه رفتم و داروهای مادر بزرگ و هر داروی دیگری که در جعبه بود برداشتم با چند پتو و زیر انداز به گوشه حیاط آمدم و بار دیگر با یک پارچ آب قند برای همه شربت آوردم .

پدرم گفته بود هنگام ترس قند اثر سرطانزائی آن را از بین می برد ولی چه کسی حال شربت خوردن را داشت .

خدایا ..... من در خانه بودم ولی اعظم به مدرسه رفته بود ...من در خانه بودم ولی لیلا و لیلا های دیگر در مدرسه بودند.

همه فریاد میکشیدند و بدون هدف به این طرف آن طرف می دویدند. تمام مردها و جوانان خانواده در شهر بودند و ما نمی دانستیم چه بر سرشان آمده که یکباره برادرم سراسیمه با لباس خونین آمد و از وضعیت پیش آمده ، مردم تکه تکه شده در خیابان، دختران سوخته و از هم پاشیده زینبیه و دختر بچه های بی سرو دست دبستان ثارالله گفت.

اعظم ( خواهر زن عمویم) در مدرسه ثارالله بود  و مادرش بعد از شنیدن صدای آژیر به دنبالش رفته بود . از هیچکدام خبری نبود .

هیچ کس آنها را ندیده بود و هر کس به دنبال عزیز خود میگشت و از دیگری خبری نداشت .

یکی یکی اعضای فامیل دور هم جمع شدند. اعظم و مادرش نبودند و شایعه ها هر لحظه زیاد می شد و نگرانی ها وحشتناکتر.

یک کمپرسی آمد و همه سوار شدیم .مقصد مدرسه برادرم در روستای نقاب که بیشتر از یک ساعت فاصله داشتیم بود.

همه شهر را تخلیه می کردند مردم شهر هر آشنا و امکانی برای اقامت در روستاها داشتند حال به شکل پناهگاهی برایشان شده بود . 

هر چه در خانه نان و پنیر و مربا بود برداشتم و به بچه ها پوتین و پالتو پوشاندم و هر چه به نظرم برای مادر بزرگم لازم بود برداشتم.

از میانه که دورتر می شدیم صدای گریه ها هم کمتر می شد واین بار صدای اولین بچه که خواهر کوچکم  گلناز بود از گشنگی درآمد .

وقتی  مادرم گفت در اینجا غذا کجا بود بگذار برسیم بعد ، من با خوشحالی خبر برداشتن غذا و خوراکی را دادم و شروع به درست کردن ساندویچ کره مربا و ... کردم.

یک هفته در بی خبری از اعظم و مادر زن عمویم به سر بردیم تا بالاخره خبر شهادت اعظم جان و زخمی شدن جدی مادرش را به ما دادند .

خدایا چه بر سرمان آمده بود . نمی دانستیم جنازه کجاست نمی دانستیم، حاج خانم کجاست، چه طوری باید عزاداری کنیم ، در یک مدرسه ، دور از شهر فقط اشک بود و آه.

چند ماه بعد من ازدواج کردم ولی به یاد شهدای زینبیه که هم سن و سال من بودند جشن عروسی  نگرفتم ولباس عروسی نپوشیدم.

 

بمباران میانه ساعت30/10 روز 12 بهمن  سال 1365 به وقوع پیوست  که در آن: 

  109  شهید در سطح شهر

31   شهید و   91  جانباز در زینبیه

 4    شهید و   9   جانباز در ثارالله

                                            

                     فاطمه غنی زاده

مربی مسوول مرکز شماره یک (کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان)


برچسب‌ها: خاطرات بمباران میانه در سال 1365
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀

از چند روز پیش (بهمن ماه 1365) بازار شایعات داغ شده بود ، صدام،  میانه را خواهد زد ، شهر در شک و تردید بود ، آیا این اتفاق خواهد افتاد؟

خانواده ها و مخصوصا مادران مانع می شدند، دخترم امروز نرو ، اما یکی به خاطر جشن های دهه ی فجر ، آن یکی به خاطر تحصیل علم  ودیگری به خاطر امتحانی که داشت باید می رفت .

اما همه مصمم تر از همیشه  ، سر یک جمله متفق القول بودند ، نباید از دشمن فرار کرد ، همه باید کنار هم باشیم ، هیچ کدام با همدیگر فرقی نداریم .

یکی به مادرش می گوید که می روم و امتحان می دهم و می آیم ، گویا خود نیز می دانست که قول برگشتنش ، دروغ مصلحتی بود برای مجوز گرفتن از مادر برای رفتن به مدرسه .

دانش آموزی  در خواب می بیند که لباس عروسی پوشیده است  و برای دوستش در راه  مدرسه تعریف می کند ، که ، امروز حس عجیبی دارم و یه جورایی امروز احساس راحتی می کنم .

وقتی دانش آموزان به مدرسه می رسند، از هر کدام نقلی می شنوند ، همه می دانند که امروز حادثه ای در کمین است ، هر کدام ساعتی را می گویند،ساعت 10 ،11 و این حوالی میانه و دبیرستان زینبیه بمباران خواهد شد .

دلهره و اضطراب همه جا و همه کس را گرفته است ، تا صدای یک موتور گازی را می شنوند ، به سمت حیاط فرار می کنند ،اما چیزی در آسمان دیده نمی شود،این نوجوانان و جوانان ، صدای هواپیما نشنیده بودند ، چه برسد به اینکه بمباران هم بشود .

اما ساعتی نمی گذرد که شایعات رنگ واقعیت می گیرند ، صدای آژیر خطر به گوش همه می رسد ، سراسیمه به سمت حیاط فرار می کنند ، بچه ها نه از این صداها شنیده بودند و نه این چنین صحنه هایی را دیده بودند .

شهر مظلوم و بی دفاع بود ، تنها  چند نفر سپاهی در پشت بام  داشتند ، وسایل دفاعی را نصب می کردند ، دیدن این صحنه ها اندک امید را دل بچه ها به وجود می آورد  .

هواپیماها از چند متری آسمان میانه حرکت می کردند ، بعد از یک چرخ صدای مهیب و وحشتناکی همه جا را پر می کند، همه از خانه ها به بیرون فرار می کنند ، سمت آتش به همه می فهماند که زینبیه را زده اند ، اندک  مردمی که در شهر بودند  به سمت زینبیه فرار می کنند .

در مدرسه بین دانش آموزان غوغایی ست ، همه جا سیاه و تاریک می شود ، گویی که کربلا دوباره به پا شده است .

انگار که طوفان شده ، تمام مصالح و وسایل و هر آنچه که بود به در و دیوار پرت شده است ، موج انفجار ، صدای ضجّه و زاری آشناترین صداهایی ست که هنوز هنوز بعد 25 سال بازماندگان آن را تعریف می کنند و موج اندوهشان هویداست .

بازماندگان آن دوران صحنه های را که برای ما بیان می کنند ، پر است از وحشت و مظلومیت .

یکی از دانش آموزان سرش نصف شده ولی بدنش سالم بود ، یکی دیگر را تعریف می کنند که سر در تنش نبود ولی با پاهایش ده ها متر دویده و می افتد ، این شهید مظلوم که به شکل فجیع سرش از تن جدا شده بود ، شاعر نیز بود.

دیگری نیز دستش از تن جدا شده بود و سیبی در دستش مانده ،که بخش از آن را تازه خورده بود .

آتش از زمین و آسمان می بارد ، برخی هم تصور می کردند که شرکت نفت منفجر شده است ولی ، انفجار از مدرسه ی زینبیه بود که تانک نفت منفجر شده و تعدادی زیاد از دانش آموزان سوخته و شهید شدند.

در آنی از زمان دانش آموزان بی دفاع نمی توانند تکان بخورند ، همه جا پر می شود از جنازه ، شهید ، خون و دود .

این دختران مظلومانه به شهادت رسیدند ، مظلومانه تشییع شدند ، بسیاری از مردم از شهر رفته بودند یا در جبهه های جنگ بودند .

یکی از بازماندگان خواب خود را تعریف می کند که می گفت : دوستم را در خواب دیدم که با شهدای زینبیه یک جا جمع اند و عزاداری می کنند ، علت را جویا می شوم ، می گوید که خودمان برای خودمان مراسم گرفته ایم.

دختری که در آخرین لحظه طلب حلالیت می کند و می گوید به مادرم سلام مرا برسانید.

هم چنین در این روز حملاتی نیز به مدرسه ثاراله که در سطح ابتدایی بود ، حملاتی شد و در آن نیز کودکان خردسال شهید شدند.

این شهدا مظلومانه رفتند ولی تاریخ همیشه برایشان سر تعظیم فرود خواهد آورد واین برگ نیز سندی شد برای آیندگان .


برچسب‌ها: بهمن 65, دبیرستان زینبیه, میانه, شهدای زینبیه, دختران مظلوم, صدام کافر, مدرسه ثارالله
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀



در بعدازظهر ۱۱ بهمن ۱۳۶۵ هواپیماهای عراق چند نقطه از شهر میانه را مورد حمله قرار دادند. از چند روز پیش شایع شده بود که به میانه حمله خواهد شد، ولی کسی به شایعات توجه نکرده بود. تا ایتکه در ساعت ۵ عصر آن روز چند نقطه مسکونی میانه مورد هدف قرار گرفتند. از جمله حمام زنانه بلور نیز مورد اصابت موشک قرار گرفت که بر اثر آن، ۵ دختر دانشجو کشته شدند. در مجموع ۱۳ تن در این حملات کشته شدند.

همان روز در میان مردم میانه، شایع شد که فردا مدرسه دخترانه زینبیه در این شهر بمباران خواهد شد. این خبر به نقل از رادیو اسرائیل بود. اين راديو اعلام كرده بود كه اين مدرسه بمباران خواهد شد ولي كمتر كسي به آن توجه كرد، هیچ منبع موثق یا مسئولی این خبر را تکذیب یا تأیید نکرد فردای آن روز دانش‌آموزان برای برپایی جشن انقلاب به مدرسهٔ مذکور رفتند.

سرانجام دو مدرسه مجاور در میانه؛ یکی دبیرستان دخترانهٔ زینبیه و دیگری دبستان فاطمه الزهرا (س) در ۱۲ بهمن ۱۳۶۵، مورد بمباران هواپیماهای عراقی قرار گرفتند. در این حمله، ۳۳ دانش‌آموز و یک خدمتگذار کشته شدند.



گل هایی که در شهر من پر پرشدند ، بهارشان تازه می خواست بشکفد ، آرزوها داشتند ، درس بخوانند و برای خود کاره ای باشند ، آن روزشان مثل همیشه نبود .



برچسب‌ها: بمباران میانه, شهدای زینبیه, ثارالله, دبیرستان زینبیه, بمباران هوایی
ارسال در تاريخ توسط ❀ سرباز سایبری❀